خرید بک لینک

ی خوابی دیدم.

بابا تاکسی زرد گرفته بود روش کار می کرد. راستش شاید بخاطر این تو این وضع دیدمش که همه مرد های ۴۰الی ۵۰ ساله یخط هفت تیر آرژانتین یه شباهتی به بابا دارن، دستشون، ناخنشون، تم حرف زدنشون یا بوشون..

تو خواب من عقب نشسته بودم . بابا رانندگی می کرد و یه سحر پر شور و حرارت بغل دستش داشت براش حرف می زد. بابا منو با خشم تو آینه نگاه می کرد.

شروع کردم به شماتتش ، گفتم می تونستی اینقدر واسه منم بابای نرمالی باشی، نخواستی ولی، غر زدم و غر زدم میون قهقه های سحر جلویی من از خودم دفاع می کردم ویاد بابا می انداختم که چقدر نرمال نبود

و اون هیچی نمی گفت، سرشو از من برمی گردوند و قلبمو به درد می ورد دیگه آخراش بُریدم، دوباره شروع کردم به عذرخواهی، به خدا و پیغمبر آویزون شدم که نمی خواستم اینطوری شه نمی خواستم از زندگی کردن محروم شی، نمی خواستم دختر بدی باشم و درحال زجه زدن از خواب پریدم و به یه واقعیت تلخ رسیدم:

من هنوز خودمو مقصر می دونم، یه جایی اون ته تها من منطقو گذاشتم لب زاقچه و برای محروم شدن بابا از زندگی خودم رو گناهکار و بد می بینم.

بابا چرا بهم محل نمی دی تو خوابا؟ دیگه حس می کنم اگه بهم محل بدیم دیگه خجالت بکشم ازت. دو سال شد. دلت برام نمی سوزه؟ تنگ نشده؟ من قاتلم بابا؟

برچسب: نویسنده: اشکان رنجبر تاريخ: شنبه 1 تير 1398 ساعت: 14:30

صفحه بندی