زندگی این روز ها برای من با ساعت درحال دویدن داره میگذره.
چندتا اتفاق افتاد که می خواستم بگم ولی الان یادم نمیاد .
چیزی که تازگی دارم روش کار می کنم تعصبه!
ما آدما و خصوصا ایرانیا خیلی تعصب داریم خیلی سر همه چی سر هرچی! هرچی!
ولی یاد حرفای خودم و روانشناسم که میوفتم حس می کنم اصل اساسی آشتی با خود اینه که اون تعصبا و اون دیوارایی که حالا هرچیزی باعثشون شده، مثل تعصب رو آدما که ترس از رها شدگی هست رو کنار بذارم در همین راستا گاردمو تا اونجا که بتونم دارم باز می کنم و همه چیز رو از جهات بد و خوبش می بینم .
مثلا من یادمه از اول راهنمایی همیشه ورد زبونم پیش دوستام که عاشق شوهر کردن بودن این بود که من قبل 30 سالگی عمرا ازدواج کنم و این کار احمقانس و من چرا آزادی هامو از دست بدم و دقیقا تا همین الان هم این ایدرو داشتم ولی خب این اواخر یه سری اتفاقات پیش اومد مثل اینکه گاهی به خودم اومدم و دیدم منی که همیشه با داشتن دوست پسر چشمم می دوید و هیچ وقت نمی ذاشتم صندلی ذخیرم خالی بمونه الان حتی موقعیتش که پیش میاد به صورت خنثی حتی اهمیت نداره که بخوام فرار کنم! فقط بی اهمیتم، یا مثلا چند روز پیش که محمد اومد تو گوشیش یه چیزی رو سرچ کنه صفحات قبلی سرچش اومد بالا و من دیدم یه عالمه عکس حلقه تو گوگله که قاعدتا محمد سرچ کرده بود. و خب عقلم بهم گفت بهش جدی فکر کنم که اگه خواستگاری کرد باید چیکار کنم؟ و شدیدا دوباره تعصب نه من قبل 30سال ازدواج نمی کنم اومد سراغم ولی گاردمو اوردم پایین دارم بدون گارد بهش فکر می کنم. در کنارش به اینکه یه جایی دوباره شاید تنها باشم و باید دوباره قوی باشم به تنهایی هم می کنم، می خوام جانب احتیاط رو رعایت کنم و هرچند که زندگی همیشه اون راه سوم که تو به ذهنت خطور نکرده جلو پات می ذاره ولی بازم شاید یه تیکه از 500 تا پلنم به درد خورد!
+ سریال پیکی بلایندرز رو شروع کردم، پیکی فاکینگ بلایندرز و تامی فاکینگ شلبی که تیپ جنتلمنی می زنه مدافع حقوق همه هست و در کنارش با اون استایل جنتلمنی کتاشو باز می کنه و لاتی راه می ره و زارت زارت آدم می کشه. عاشقش شدم رفت!
برچسب:
نویسنده: اشکان رنجبر